در شبِ تارِ دلم، با غمِ روز آینده چه کنم؟
با دلِ خسته و این دیدهٔ شیدا چه کنم؟
همه شب پنجرهها رو به خیالت باز است
بیتو با خاطرهی رفته و رویا چه کنم؟
هر نفس یاد تو را زمزمه کردم به سکوت
با غم مانده در این سینهٔ تنها چه کنم؟
عشق تو زاغهنشین دل ویران من است
با غمِ عشق و دلِ بیکس و بیجا چه کنم؟
گرچه گفتند که از یاد تو باید گذرم
من که دل کندهام از مردمِ دنیا چه کنم؟
روزها میگذرد، زخمِ دلم تازهتر است
با چنین دردِ عمیق و شبِ یلدا چه کنم؟
من به امیدِ تو عمریست نشستم به خیال
با دلِ منتظر و پهنهی دریا چه کنم؟
تو اگر باز نیایی، چه بگویم به دلم؟
تو بگو خوبترین ، با غم روز آینده چه کنم؟
سجاد ممیوند
برچسب:
نویسنده: حمید محبی