بگفتند شوق دیدار مرا او آرزو دارد نگویید اینچنین یاران که یارم آبرو دارد دلش با ما و روحش در حریم عقل زندانی دهید مژده هرآن کس که نشان از کوی او دارد به ما نزدیکتر از جان و ز ما دور است در ظاهر که عشقِ محتشم گاهی چنین رسمی دوسو دارد نه هر عشقی سزاوارِ فغان و گریه و زاریست دلی کز عقل فرمان بُرد آیینی نکو دارد ز چشمش رازِ ما پیداست، اما لب نمیجنبد ببخشانید مرا چیزی که از او عطر و بو دارد اگر لب وا کند رسوا شود آیینِ خاموشی سکوتش خود هزاران حرف و صدها آرزو
برچسب:
نویسنده: حمید محبی