خدایا این چه بختی بود که من را مبتلا کردی
نشان دادی و دلبستم سپس ازمن جدا کردی
گمان کردم که این دلدادگی را پاس میداری
چرا تنهاترین شوقِ مرا بی اعتنا کردی ؟
به رویم خنده آوردی، به روحم بال و پر دادی
سپس سهم مرا از او غم و رنج و بلا کردی
تو آزمودی مرا با این غم جانسوز بی مرهم
چرا درد و غم و رنج مرا بیانتها کردی؟
چه سود از این عبادتها، چه حاصل از دعاهایم؟
کجاست پایان کار آن صبری که بی حد ادعا کردی؟
اجابت کن ندامت های من را ای عظیمالشان
چرا من این چنین گفتم که تو با من چهها کردی
تو دانایی و میدانی غم و آشوب این دل را
تویی آنکس که خود را قادر مطلق صدا کردی
خطا کردم که اینگونه سخن گفتم به نادانی
تو رحمتهای بی اندازهی خود را عطا کردی
منِ غمگین اگر لب بر سکوتت وا نمیکردم
تو خود دریافتی آنرا ، که بر جانم روا کردی
سجاد ممیوند
برچسب:
نویسنده: حمید محبی