درد دارد که تو را دوست بدارم هر روز
که نباشی ، که بمیرم ، که تباهم هر روز
با خودم عهد ببندم که فراموش کنم
باز هم نام تو اُفتد به زبانم هر روز
من به چشمان تو معتادم و تو فهمیدی
می رسم تا لب ویرانهی جانم هر روز
تو چقدر ساده گذشتی ز کنارم آنروز
من چقدر ساده به عشق تو دچارم هر روز
نه جوابی ، نه نگاهی و نه حتی خبری
کشته ی این همه بی رحمی یارم هر روز
عشق میجنگد و بازنده ی این جنگ منم
که تویی فاتح و مشغول فرارم هر روز
خسته ام از همه دنیا و ز تکرار غمت
می نشینم به تماشای غبارم هر روز
دل به تقویم سپردم که تو برگردی و بعد
بی تو یک عمر ز تو فاصله دارم هر روز
عاقبت عشق مرا پیرتر از عمرم کرد
من هنوز منتظر روی نگارم هر روز
تو نپرسیدی و من باز نگفتم چه شدم
درد دارد که تو را دوست بدارم هر روز
سجاد ممیوند
برچسب:
نویسنده: حمید محبی