
دلم تنها و حالا یار من نیست که جز غمهیچ کس دلدار من نیست به من میگفت دل برکن ز یادم نمیداند که غفلت کار من نیست دلِ آوارهام خو کرده با درد گریز از سوز و درد پندار من نیست نگاهش خواب از چشمم ربوده خدا داند که با اصرار من نیست به هر سو میروم یادش کنارم جهان با او مگر معیار من نیست؟ مرا با عشق او خو داده تقدیر گریز زین سرنوشت تکرار من نیست در این ویرانهی دل، عاشقی مانْد بقای عشق، از اسرار من نیست سجاد ممیوند
برچسب:
نویسنده: حمید محبی