خرید بک لینک

به کویت گر رسم روزی، نهم جان را به پای تو

رها گردد ز غم جانم به لطف کیمیای تو

امید وصل

شبی کز دور می‌آید نسیمی جانفزا از تو

شود جانم معطر از عبیرِ دلگشای تو

وگرچه آسمانِ بختِ من بی‌ماه و بی‌نور است

هزاران آرزو دارم هنوز از روشنای تو

ز مال و حال این دنیا دگر چیزی نمی‌خواهم

مرا کافی است از دنیا ،نگاه باصفای تو

دلم چون مرغ بی‌تابی‌ست در سودای دیدارت

که می‌جوید شب و روزش رهی سوی سرای تو

نمی‌دانم چه رازی هست در چشمان جادویت

که جان را می‌کند هر دم اسیر و مبتلای تو

اگر روزی فرو ریزد بنای عمرِ کوتاهَم

بماند تا ابد در دل، تمنّای لقای تو

سجاد ممیوند

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 5:15

صفحه بندی