به کویت گر رسم روزی، نهم جان را به پای تو
رها گردد ز غم جانم به لطف کیمیای تو
شبی کز دور میآید نسیمی جانفزا از تو
شود جانم معطر از عبیرِ دلگشای تو
وگرچه آسمانِ بختِ من بیماه و بینور است
هزاران آرزو دارم هنوز از روشنای تو
ز مال و حال این دنیا دگر چیزی نمیخواهم
مرا کافی است از دنیا ،نگاه باصفای تو
دلم چون مرغ بیتابیست در سودای دیدارت
که میجوید شب و روزش رهی سوی سرای تو
نمیدانم چه رازی هست در چشمان جادویت
که جان را میکند هر دم اسیر و مبتلای تو
اگر روزی فرو ریزد بنای عمرِ کوتاهَم
بماند تا ابد در دل، تمنّای لقای تو
سجاد ممیوند
برچسب:
نویسنده: حمید محبی