خرید بک لینک
سجاد ممیوند اشعار من اقبال بد خدایا این چه بختی بود که من را مبتلا کردینشان دادی و دل‌بستم سپس از‌من جدا کردیگمان کردم که این دلدادگی را پاس می‌داریچرا ‌ تنهاترین شوقِ مرا بی اعتنا کردی ؟به رویم خنده آوردی، به روحم بال‌ و پر دادیسپس سهم مرا از او غم و رنج و بلا کردیتو آزمودی مرا با این غم جانسوز بی مرهمچرا درد و غم و رنج مرا بی‌انتها کردی؟چه سود از این عبادت‌ها، چه حاصل از دعاهایم؟کجاست پایان کار آن صبری که بی حد ادعا کردی؟اجابت کن ندامت های من را ای عظیم‌الشانچرا من این ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 5:15

بگفتند شوق دیدار مرا او آرزو دارد نگویید اینچنین یاران که یارم آبرو دارد دلش با ما و روحش در حریم عقل زندانی دهید مژده هرآن کس که نشان از کوی او دارد به ما نزدیک‌تر از جان و ز ما دور است در ظاهر که عشقِ محتشم گاهی چنین رسمی دوسو دارد نه هر عشقی سزاوارِ فغان و گریه و زاریست دلی کز عقل فرمان بُرد آیینی نکو دارد ز چشمش رازِ ما پیداست، اما لب نمی‌جنبد ببخشانید مرا چیزی که از او عطر و بو دارد اگر لب وا کند رسوا شود آیینِ خاموشی سکوتش خود هزاران حرف و صدها آرزوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 5:15

درد دارد که تو را دوست بدارم هر روز که نباشی ، که بمیرم ، که تباهم هر روز با خودم عهد ببندم که فراموش کنم باز هم نام تو اُفتد به زبانم هر روزمن به چشمان تو معتادم و تو فهمیدیمی رسم تا لب ویرانه‌‌ی جانم هر روز تو چقدر ساده گذشتی ز کنارم آنروزمن چقدر ساده به عشق تو دچارم هر روز نه جوابی ، نه نگاهی و نه حتی خبری کشته ی این همه بی رحمی یارم هر‌ روز عشق می‌جنگد و بازنده ی این جنگ منم که تویی فاتح و مشغول فرارم هر روزخسته ام از همه دنیا و ز تکرار غمت می نشینم به تماشای غبارم هر روزدل به تقویم سپردم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 5:15

دل تنها

دلم تنها و حالا یار من نیست که جز غم‌هیچ کس دلدار من نیست به من می‌گفت دل برکن ز یادم نمی‌داند که غفلت کار من نیست دلِ آواره‌ام خو کرده با درد گریز از سوز و درد پندار من نیست نگاهش خواب از چشمم ربوده خدا داند که با اصرار من نیست به هر سو می‌روم یادش کنارم جهان با او مگر معیار من نیست؟ مرا با عشق او خو داده تقدیر گریز زین سرنوشت تکرار من نیست در این ویرانه‌ی دل، عاشقی مانْد بقای عشق، از اسرار من نیست سجاد ممیوند

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 5:15

چشم بر چشمِ تو افتاد و گرفتار شدمشعله‌ور در تبِ یک عشقِ پُرآزار شدم تو به یک پلک زدن بردی از این دل آراممن به یک عمر غمِ عشق تو ناچار شدمتا تو لبخند زدی، باغِ دلم گلشن شدمن در آن حلقه‌ی گیسوی تو بر دار شدمخواستم از تو گریزان شوم از وصل بعیدباز هم در پیِ این وعده، بدهکار شدمشبِ هجران تو چون سایه به جانم افتادهمدمِ پنجره و مونس دیوار شدمگفتم از یاد تو غافل بشوم، ممکن نیست«من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم»دلِ من آینه‌ای بود پر از شوقِ امیدبا غمِ دوری تو آینه‌ای تار شدمآخرِ قصه اگر مرگِ منِ عاشق شدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 5:15

به کویت گر رسم روزی، نهم جان را به پای تورها گردد ز غم جانم به لطف کیمیای تو شبی کز دور می‌آید نسیمی جانفزا از توشود جانم معطر از عبیرِ دلگشای تووگرچه آسمانِ بختِ من بی‌ماه و بی‌نور استهزاران آرزو دارم هنوز از روشنای توز مال و حال این دنیا دگر چیزی نمی‌خواهم مرا کافی است از دنیا ،نگاه باصفای تودلم چون مرغ بی‌تابی‌ست در سودای دیدارتکه می‌جوید شب و روزش رهی سوی سرای تونمی‌دانم چه رازی هست در چشمان جادویتکه جان را می‌کند هر دم اسیر و مبتلای تواگر روزی فرو ریزد بنای عمرِ کوتاهَمبماند تا ابد در دل، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 5:15

این غزل را با خیالِ خنده‌هایت گفته‌امبا غم سنگین شب، از ماجرایت گفته‌امهر سحر در خلوتِ شب‌های سخت بی‌کسیاز غم چشمانِ مست و دلربایت گفته‌ام برگ‌برگِ دفترم بوی حضورت می‌دهددر میان شعرهایم از لِقایت گفته‌امماه گر هرشب به بامِ خانه‌ام سر می‌زنداز نگاهِ روشن و بی‌ادعایت گفته‌امباد هم از کوچه‌های خاطره سر می‌کشدچون به گوشش قصه‌ای از ردّ پایت گفته‌امسال‌ها بعد از تو هم در ازدحامِ این جهانبا دلی تنها، هنوز از قصه‌هایت گفته‌امگرچه دوری سال‌ها دیوار بینِ ما شدهمن به قلبِ خویش از عهدِ وفایت گفته‌امتا نفس ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 5:15

سپر جان

عشقت سپرِ سپاهِ من خواهد شد وصلِ تو تمامِ راهِ من خواهد شد هر زخم که از هجومِ دنیا خوردم تو خنده کنی پناه من خواهد شد در شامِ بلندِ بی‌کسی‌های دلم چشمِ تو فروغ ماهِ من خواهد شد گفتم که ز عشقِ تو رهایی جویم دیدم که همین گناهِ من خواهد شد وقتی که مرا به سینه‌ات بسپاری آغوشِ تو تکیه‌گاهِ من خواهد شد روزی که رسد زمانِ دیدارِ ابد مأوای تو جان‌پناه من خواهد شد سجاد ممیوند

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 5:15

سجاد ممیوند اشعار من باز می‌گردی؟ بگو با این دلِ دیوانه، آیا بازمی‌گردی؟پس از این دوریِ جانکاه، به دنیا بازمی‌گردی؟هنوزم چشم بر راهت، هنوزم عاشقت هستمبگو ای رفته از دستم، که زمان آینده بازمی‌گردی؟تو رفتی و پس از رفتن، دلم با غصه هم‌خانه‌ستبه دیدار من خسته به اینجا بازمی‌گردی؟تمامِ خاطراتت را نگه داشتم میانِ دلبگو با من تمام جان تو بر ما بازمی‌گردی؟تو می‌دانی که هجرانت میان سینه‌ام خون شدبرای مرهمِ این قلبِ شیدا بازمی‌گردی؟اگر یادت فتد آن عهد، همان پیمانِ شبِ دیداربه سویِ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 5:15

در شبِ تارِ دلم، با غمِ روز آینده چه کنم؟با دلِ خسته و این دیدهٔ شیدا چه کنم؟ همه شب پنجره‌ها رو به خیالت باز استبی‌تو با خاطره‌ی رفته و رویا چه کنم؟هر نفس یاد تو را زمزمه کردم به سکوتبا غم مانده در این سینهٔ تنها چه کنم؟عشق تو زاغه‌نشین دل ویران من است با غمِ عشق و دلِ بی‌کس و بی‌جا چه کنم؟گرچه گفتند که از یاد تو باید گذرممن که دل کنده‌ام از مردمِ دنیا چه کنم؟روزها می‌گذرد، زخمِ دلم تازه‌تر استبا چنین دردِ عمیق و شبِ یلدا چه کنم؟من به امیدِ تو عمری‌ست نشستم به خیالبا دلِ منتظر و پهنه‌ی دریا چهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 5:15

فراقت با دلم کاری کند که هر لحظه می خواهم برآرم از دلم آهی ، بسوزد هفت دریا را #سجاد_ممیوند ۲۶ اسفند سال هزار و چهارصد و یک ساعت ۱۶:۱۰

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 17:18

دلا با من چه ها کردی چنین میمیرم و هستم ندارم در قدح باده ولی مجنونم و مستم چنان کردی تو با جانم که گویی مردنم سهل است شهادت میدهد جانم گَهی مرده ،گَهی هستم ۱۳ فروردین ۱۴۰۲ ساعت ۰۰:۲۵

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 17:18

من دلم تاب ندارد ز خود اختیار ندارد چو بلوط غرق آتش رمق دفاع ندارد تو بیا و جان من شو آتش اجاق من شو به تو سجده میکنم من و بیا خدای من شو علت وفای من تو ، طلب و دعای من تو روزی و رضای من تو همه ی جهان من تو متعهد به عشق تو من، شادمان از عشق تو من نفسم اگر بخواهی دهمت به اشتیاق من سنگ منم تو کیمیایی و ملیح تر از طلایی احتمال این زیاد است که فرشته ی خدایی ماه سمبلی ز رویت کشتزار مثال مویت دنیا بوَد سبویت منم آن گدای کویت رخ تو ورد زبانم ، عشق تو مایه ی جانم

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 17:18

قاصدک های حسود یک به یک از تو گذشتند بهتر است احوال خویش را بهر تو نامه کنم سجاد ممیوند

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 17:18

سر و دست و تن و پایم فدای دست سقایم تمام روح و معنایم فدای راه آقایم سجاد ممیوند

برچسب: نویسنده: حمید محبی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 17:18

صفحه بندی