سجاد ممیوند
اشعار من
اقبال بد
خدایا این چه بختی بود که من را مبتلا کردینشان دادی و دلبستم سپس ازمن جدا کردیگمان کردم که این دلدادگی را پاس میداریچرا تنهاترین شوقِ مرا بی اعتنا کردی ؟به رویم خنده آوردی، به روحم بال و پر دادیسپس سهم مرا از او غم و رنج و بلا کردیتو آزمودی مرا با این غم جانسوز بی مرهمچرا درد و غم و رنج مرا بیانتها کردی؟چه سود از این عبادتها، چه حاصل از دعاهایم؟کجاست پایان کار آن صبری که بی حد ادعا کردی؟اجابت کن ندامت های من را ای عظیمالشانچرا من این
برچسب:
نویسنده: حمید محبی
بگفتند شوق دیدار مرا او آرزو دارد نگویید اینچنین یاران که یارم آبرو دارد دلش با ما و روحش در حریم عقل زندانی دهید مژده هرآن کس که نشان از کوی او دارد به ما نزدیکتر از جان و ز ما دور است در ظاهر که عشقِ محتشم گاهی چنین رسمی دوسو دارد نه هر عشقی سزاوارِ فغان و گریه و زاریست دلی کز عقل فرمان بُرد آیینی نکو دارد ز چشمش رازِ ما پیداست، اما لب نمیجنبد ببخشانید مرا چیزی که از او عطر و بو دارد اگر لب وا کند رسوا شود آیینِ خاموشی سکوتش خود هزاران حرف و صدها آرزو
برچسب:
نویسنده: حمید محبی
درد دارد که تو را دوست بدارم هر روز که نباشی ، که بمیرم ، که تباهم هر روز
با خودم عهد ببندم که فراموش کنم باز هم نام تو اُفتد به زبانم هر روزمن به چشمان تو معتادم و تو فهمیدیمی رسم تا لب ویرانهی جانم هر روز تو چقدر ساده گذشتی ز کنارم آنروزمن چقدر ساده به عشق تو دچارم هر روز نه جوابی ، نه نگاهی و نه حتی خبری کشته ی این همه بی رحمی یارم هر روز عشق میجنگد و بازنده ی این جنگ منم که تویی فاتح و مشغول فرارم هر روزخسته ام از همه دنیا و ز تکرار غمت می نشینم به تماشای غبارم هر روزدل به تقویم سپردم
برچسب:
نویسنده: حمید محبی

دلم تنها و حالا یار من نیست که جز غمهیچ کس دلدار من نیست به من میگفت دل برکن ز یادم نمیداند که غفلت کار من نیست دلِ آوارهام خو کرده با درد گریز از سوز و درد پندار من نیست نگاهش خواب از چشمم ربوده خدا داند که با اصرار من نیست به هر سو میروم یادش کنارم جهان با او مگر معیار من نیست؟ مرا با عشق او خو داده تقدیر گریز زین سرنوشت تکرار من نیست در این ویرانهی دل، عاشقی مانْد بقای عشق، از اسرار من نیست سجاد ممیوند
برچسب:
نویسنده: حمید محبی
چشم بر چشمِ تو افتاد و گرفتار شدمشعلهور در تبِ یک عشقِ پُرآزار شدم
تو به یک پلک زدن بردی از این دل آراممن به یک عمر غمِ عشق تو ناچار شدمتا تو لبخند زدی، باغِ دلم گلشن شدمن در آن حلقهی گیسوی تو بر دار شدمخواستم از تو گریزان شوم از وصل بعیدباز هم در پیِ این وعده، بدهکار شدمشبِ هجران تو چون سایه به جانم افتادهمدمِ پنجره و مونس دیوار شدمگفتم از یاد تو غافل بشوم، ممکن نیست«من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم»دلِ من آینهای بود پر از شوقِ امیدبا غمِ دوری تو آینهای تار شدمآخرِ قصه اگر مرگِ منِ عاشق شد
برچسب:
نویسنده: حمید محبی
به کویت گر رسم روزی، نهم جان را به پای تورها گردد ز غم جانم به لطف کیمیای تو
شبی کز دور میآید نسیمی جانفزا از توشود جانم معطر از عبیرِ دلگشای تووگرچه آسمانِ بختِ من بیماه و بینور استهزاران آرزو دارم هنوز از روشنای توز مال و حال این دنیا دگر چیزی نمیخواهم مرا کافی است از دنیا ،نگاه باصفای تودلم چون مرغ بیتابیست در سودای دیدارتکه میجوید شب و روزش رهی سوی سرای تونمیدانم چه رازی هست در چشمان جادویتکه جان را میکند هر دم اسیر و مبتلای تواگر روزی فرو ریزد بنای عمرِ کوتاهَمبماند تا ابد در دل،
برچسب:
نویسنده: حمید محبی
این غزل را با خیالِ خندههایت گفتهامبا غم سنگین شب، از ماجرایت گفتهامهر سحر در خلوتِ شبهای سخت بیکسیاز غم چشمانِ مست و دلربایت گفتهام
برگبرگِ دفترم بوی حضورت میدهددر میان شعرهایم از لِقایت گفتهامماه گر هرشب به بامِ خانهام سر میزنداز نگاهِ روشن و بیادعایت گفتهامباد هم از کوچههای خاطره سر میکشدچون به گوشش قصهای از ردّ پایت گفتهامسالها بعد از تو هم در ازدحامِ این جهانبا دلی تنها، هنوز از قصههایت گفتهامگرچه دوری سالها دیوار بینِ ما شدهمن به قلبِ خویش از عهدِ وفایت گفتهامتا نفس
برچسب:
نویسنده: حمید محبی

عشقت سپرِ سپاهِ من خواهد شد وصلِ تو تمامِ راهِ من خواهد شد هر زخم که از هجومِ دنیا خوردم تو خنده کنی پناه من خواهد شد در شامِ بلندِ بیکسیهای دلم چشمِ تو فروغ ماهِ من خواهد شد گفتم که ز عشقِ تو رهایی جویم دیدم که همین گناهِ من خواهد شد وقتی که مرا به سینهات بسپاری آغوشِ تو تکیهگاهِ من خواهد شد روزی که رسد زمانِ دیدارِ ابد مأوای تو جانپناه من خواهد شد سجاد ممیوند
برچسب:
نویسنده: حمید محبی
سجاد ممیوند
اشعار من
باز میگردی؟
بگو با این دلِ دیوانه، آیا بازمیگردی؟پس از این دوریِ جانکاه، به دنیا بازمیگردی؟هنوزم چشم بر راهت، هنوزم عاشقت هستمبگو ای رفته از دستم، که زمان آینده بازمیگردی؟تو رفتی و پس از رفتن، دلم با غصه همخانهستبه دیدار من خسته به اینجا بازمیگردی؟تمامِ خاطراتت را نگه داشتم میانِ دلبگو با من تمام جان تو بر ما بازمیگردی؟تو میدانی که هجرانت میان سینهام خون شدبرای مرهمِ این قلبِ شیدا بازمیگردی؟اگر یادت فتد آن عهد، همان پیمانِ شبِ دیداربه سویِ
برچسب:
نویسنده: حمید محبی
در شبِ تارِ دلم، با غمِ روز آینده چه کنم؟با دلِ خسته و این دیدهٔ شیدا چه کنم؟
همه شب پنجرهها رو به خیالت باز استبیتو با خاطرهی رفته و رویا چه کنم؟هر نفس یاد تو را زمزمه کردم به سکوتبا غم مانده در این سینهٔ تنها چه کنم؟عشق تو زاغهنشین دل ویران من است با غمِ عشق و دلِ بیکس و بیجا چه کنم؟گرچه گفتند که از یاد تو باید گذرممن که دل کندهام از مردمِ دنیا چه کنم؟روزها میگذرد، زخمِ دلم تازهتر استبا چنین دردِ عمیق و شبِ یلدا چه کنم؟من به امیدِ تو عمریست نشستم به خیالبا دلِ منتظر و پهنهی دریا چه
برچسب:
نویسنده: حمید محبی
برچسب:
نویسنده: حمید محبی
برچسب:
نویسنده: حمید محبی
برچسب:
نویسنده: حمید محبی
برچسب:
نویسنده: حمید محبی
برچسب:
نویسنده: حمید محبی